تبليغاتX
باران بهاري

باران بهاري

وبلاگي براي نثل جوان

ما پیروز جنگ هستیم

 

بعضی جملات واقعا مسخره و خنده دارند.

چه طور می شود کلی بچه و زن را به کشتن داد، و بعد گفت ما پیروز جنگ هستیم؟

چه طور می شود خانه هایی را خراب کرد، و بعد گفت ما پیروز جنگ هستیم؟

چه طور می شود موشک پرانی کرد و بعد جشن گرفت که ما پیروز هستیم؟

اصلا چه طور می شود انسان های خدا را نابود کرد، و بعد گفت ما پیروز هستیم؟

 

اگر پیروزی به کشتن انسان هاست

اگر پیروزی به مرگ بر گفتن هاست

اگر پیروزی به قتل کردن هاست

 

 

خوش به سعادت آن ها که با وارد شدن به جنگ، ادامه ی آن و تن در دادن به آن

احساس پیروزی، سعادت و خوشبختی می کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:12  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

شهاب سنگ ها

شهاب سنگ ها

شهاب سنگ هاي در حال حركت در فضا اجسامي هستند كه در فضا سفر مي كنند. شهاب سنگ هاي در حال حركت تكه هاي سنگي يا فلزي كوچك تر از سیارک ها هستند. بيشترشان از سنگ ريزه هم كوچك ترند. بيشتر شهاب سنگ هاي در حال حركت در فضا پيش از رسيدن به زمین از هم فرو مي پاشند. اما بعضي از آنها دنباله اي درخشان را رها مي كنند كه چند دقيقه باقي مي ماند. شهاب سنگ هاي در حال حركت در فضا تكه هايي از سنگ يا فلز هستند. موقعي كه شهاب سنگ در حال حركت به جو زمين وارد مي شود و بر اثر برخورد با جو از هم فرو مي پاشد رگه هاي درخشاني از نور به نام شهاب را به وجود مي آورد. اما قطعات بزرگي از اين شهاب سنگ هاي در حال حركت به طور كامل ذوب و بخار نمي شوند و به سطح زمين مي رسند. اينها به نام شهاب سنگ شناخته مي شوند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:21  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

 

گوشه ای از منشور اخلاقی کورش کبیر :

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:13  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

دیوار موزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:10  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

هزار دست پر از خواهشند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
خدا كند كه بهار رسيدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته‌ام شب و روز
به اين اميد كه دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
كه آن انارترين روز چيدنش برسد
چه سال‌ها كه در اين دشت خوشه چين ماندم
كه دست خالي شوقم به خرمنش برسد
بر اين مشام و بر اين جان چه مي‌شود يا رب
نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد
خداي من دل چشم‌ انتظار من تا چند
به دور دست فلك بانگ شيونش برسد
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن
خدا كند كه از آن دور توسنش برسد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 13:16  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

برای دیدن عکسهای خیلی توپ به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 21:57  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

 

به این میگن نقاشی (( قابل توجه نقاشها ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 21:48  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

جاده ی مرگ در بولیوی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:36  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

زندگی نامه دکتر حسابــــــــــــــــــــــــی

به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.aftab.ir/articles/science_education/basis_science/c3c1131193577p1.php

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:17  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

نهمین همایش مهندسی زلزله در کاشان برگزار شد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

 

در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مكّه "زمین حرام" بود و چهار ماه رجب، ذی‌قعده، ذی‌الحجّه و محرّم، "زمان حرام". یعنی كه در آن جنگ حرام است. دو قبیله كه با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند، جنگ را موقّتاً تعطیل می‌كردند، امّا برای آن‌كه اعلام كنند كه در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه محرّم رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت، سنّت بود كه بر قبّه‌ی خیمه‌ی فرمانده‌ی قبیله، پرچم سرخی بر می‌افراشتند، تا دوستان، دشمنان و مردم، همه، بدانند كه جنگ پایان نیافته‌است.
آن‌ها كه به كربلا می‌روند، می‌بینند كه جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افكنده‌است.
امّا می‌بینند كه بر قبّه‌ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذار این "سالهای حرام" بگذرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:58  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

هستی ام را بپذیر و بگذار وقف تو باشد .

      عشقم را بپذیر

  و بگذار از فوران مهرتو لبریز گردد.

 قلبم را بپذیر

و بگذار از سرشاری عشق تو اشباع گردد.

دستهایم را بپذیر

 و بگذار پیوسته در خدمت تو باشد.

روحم را بپذیر

  و بگذار با تو یگانه گردد.

جسمم را بپذیر

و بگذار با اخلاص فدایی تو گردد.

همه چیزم را بپذیر

    و بگذار ابزاری در دستهای توانمند تو باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:51  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

عشق در 10 جمله







عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.



عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.



عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.



عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.



عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.



عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.



عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.



عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.



عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.



عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:46  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

 

.

بیست و نهم آذر ماه

.

ناصر عبدالهی

.

یک سال گذشت

و دیگر کسی صداییش را نشنید.

اگر چه تنها صداست که می ماند

.

ناصر عبدالهی عزیز

سفرت خوش باد

.

زاده ی دهم دی ماه بود

و همسفر پاییز شد

.

.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:39  توسط مسعود فردوسي نژاد  | 

تو و شعر من!
    تو نه خواندي ،‌نه شنيدي، نه ديدي ...
تنها گفتي ... گفتي ... گفتي ... و دورتر رفتي ....

اين روزها ديوانه ام ...
نهايت دلتنگي هايم بر سرم خراب! جانت سلامت ...
حرف تلخ مرگ را با من ديوانه گفتن غلط است ...

نه اين روزها،‌روزاست .... نه اين شب ها ، شب!
آسمان گرفته است ... آنقدر كه نيمه شب روشن است و نيمه روز تاريك!
مثل اين دل لعنتي ... مثل اين دل لعنتي ....

نه توان دزديدن زندگي را دارم و نه توان اينگونه ماندن! اين تاوان كدام نا تواني است؟! نمي دانم!

شادي روزهايم اندكند ... كمتر از انگشتان يك دست ....
هاي ...
كسي خستگي را از شانه هايم برخواهد داشت؟!!
به گمانم هيچ وقت ... هيچ كس ... آري هيچ كس ....
حتي همان كه به آساني دل مي بندمش و به سختي گره اش را مي گشايم ....
حتي همان كه اسطوره ء من بوده و شايد هست ...
حتي همان كه ....
دريغ و درد ... دريغ و درد ... دريغ درد ....
اين صفحه نيز سياهه اي ديگر شد از وجود بي طاقت من ...
مرا ببخش!
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:25  توسط مسعود فردوسي نژاد  |